تبلیغات
در کوچه های سادگی
سه شنبه 24 مهر 1397

سراب...

   نوشته شده توسط: مائده بهلولی    

جوانان دیروز وقتی ازدواج می کردند آسایش نداشتند ولی آرامش داشتند، جوانان امروز وقتی ازدواج می کنند آسایش دارند ولی آرامش ندارند. "تو می گویی کدام یک بهتر است؟" شکران نعمت کنیم که زاده ی چند دهه ی قبلیم یا حسرت کنیم که در روزگار پدر بزرگ و مادرگمان زاده نشده ایم؟


دوشنبه 8 مرداد 1397

فرزندان دیروز والدین امروز

   نوشته شده توسط: مائده بهلولی    

در گذشته های نه چندان دور باورهای پدرها و مادرها به گونه ای بود که فرزندانشان برای آرمانی بزرگ پرورش می دادند. برای آموزش، مبارزه، عشق، غیرت، ادب و ... این باورها آن چنان اهمیت داشت که از جان شیرین این فرزندان می گذشتند. اما اکنون به کجا رسیده ایم و ثمره ی آن فرزندان چه شده است؟ حال آن پدران و مادران امروز و آینده اند. اینها کسانی هستند که فرزندانی نفرت انگیز، بخیل، لوس و خودخواه پرورش داده اند که به خاطر نیازردن خاطر فرزندانشان از پدر و مادر خود، اقوام و بستگانشان و حتی مردم و کشورشان می گذرند و ارتباطشان را قطع می کنند چرا که کودک لوس اولویت دارد. حال اینها چگونه می خواهند ثمره ی آرمان های بزرگ یک جامعه باشند؟


پنجشنبه 31 خرداد 1397

نامه ی دو کبوتر دل شکسته

   نوشته شده توسط: مائده بهلولی    

قسمت اول: نامه ی خانوم به شوهرش
تو رو دیدم!
دیروز که با لاله رفته بودم مغازه یکی از دوستاش،یه زنه دیگه هم اونجا بود،اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد، ناخن هاش بود شیک و زیبا و بلند!
اومده بود چند تا لباس خواب بخره و نقد پرداخت،نه مثل من که با لاله اومده بودم که چند تا لباس زیر اونم قسطی بردارم!
چه ارایش زیبایی چه بوی خوبی ،چه لباسهای ست شیکی!
با خودم فکر کردم اگه این زنه، پس من چی هستم؟اگه من زنم، پس ای چیه؟
داشت حساب میکرد و گوشیش زنگ خورد،گفت ،لطفا زودتر،اقامون اومده دنبالم،نه چونه و نه هیچی،کارت کشید و رفت و نگاه ما را به دنبال خودش کشید،من تو رو دیدم!که با ماشین قشنگت اومدی دنبالش،همون ماشینی که ذوق خریدنش رو داشتیم!همون که واسش چند تا چک دادی و من النگوهامو دادم تا خوشحال شی!گفتی همه دوستات دارن و واسه پیشرفت کارت لازمه،خوب پیشرفت کردی!!!!!!
تو منو ندیدی!لاله داشت میلرزید، دستم رو گرفت،منو نگاه کرد و من هیچی نگفتم،زیر نگاه ترسیده لاله چند تا لباس زیر خریدم،نقد حساب کردم و اومدیم بیرون!
نگاه لاله ولم نمیکرد،گفتم چیه؟چیه لاله؟حرف بزن؟!بگو!لاله ایستاد اول یه قطره اشک از این چشمش ریخت و بعد از اون چشمش!ناز گریه میکرد همیشه!نه مثل من که دهنم دومتر وا میشد و اب از دماغم سرازیر میشد و چشمام میجوشید!من حتی بلد نبودم قشنگ گریه کنم!
گفت، ناهید فدات شم، ناهید!و دوباره گریش گرفت!من اما سنگ شده بودم!من گریه نمیکردم،من دلم شده بود مثل ساعت شنی،ذره ذره فرو میریخت. تمام میشد و دوباره. برعکس میشد!و دوباره ذره ذره فرو میریخت!
کنار جوب بالا اوردم!لاله گریه میکرد!دلم فرو میریخت داشت از دهانم میریخت بیرون!سرم را گرفتم وگرنه میپاشید!
بالا اوردنم تمام شد!دهانم مزه تلخی میداد!تلخ مثل زندگیم!
گفتم لاله،چه جوری ناخن ها این قدر تمیز بلند میشن؟!
لاله نگام کرد، هنگ کرده بود!و زیر لب اروم گفت، اونا ناخن مصنوعیه!!!!
گفتم منم ناخن مصنوعی میخوام،دور و برم رو نگاه کردم، لاله گفت چی میخوای؟گفتم ارایشگاه!!!!!
و راه افتادم تندو سریع،مثل همون موقع که نون گرم دستم بود،و صبح زود تند تند راه میاومدم تا نون صبحانت سرد نشه!دستامو مشت کرده بودم،از همون لحظه که در مغازه دیدمت دستام گره خورد!نمیخواستم ناخن های زشتم رو ببینم!
لاله مثل توله سگ گیج دنبالم می دوید!نفس نفس میزد،کم اورد،گفت ناهید تو رو خدا وایستا،خیلی تند میری،......کم اورده بود اون که هر روز صبح نمیرفت نونوایی نون گرم بگیره که بعدش مجبور شه تند تند راه بره!اون نون رو مینداخت تو مایکرو!
واسه همین الان کم. اورده بود و واسه همین الان من بودم که بهش خیانت شده!!!!!خندیدم!
لاله بنده خدا هنگ کرده بود،حتما فکر میکرد من دیوونه شدم،گفت واسه چی میخندی؟گفتم واسه خاطر نون!

گفت ها؟!!!!نون!!!!!
گفتم هیچی!بریم
و رفتیم چند تا ارایشگاهو رفتیم تا یکی با منت قبول کرد،بقیه رو باید وقت قبلی میگرفتی!یا اینکه یه نگاهی به سر و لباس ما میکردن و لابد با خودشون میگفتن،اخه تورو چه به این کارا،گیرم ناخن تو درست کردی،صورتت چی؟لباست چی؟
ارایشگاه ها پر بود از امثال همون زن!زیبا شیک،
امثال من، امثال من پول ارایشگاه نمیدن!یه بند و ابرو که دوستامون واسه هم انجام میدن!با پولش میوه میخریم!
این استدلال امثال منه!
خلاصه زیر نگاه های متعجب لاله و نگاه تحقیر امیز ارایشگر منم ناخن مصنوعی کاشتم و دستانم زیبا شد!
کسی چه میدانست دز ذهن ما، سه زن چه میگذشت؟!

ارایشگره اما خیلی تیز بود، بو برده بود انگار،گفت میخوای موهاتو رنگ کنم؟
گفتم اره! رنگ کن!
گفت دکلره میکنم موهات زود میگیره!؟
رفتم تو فکر!گفتم من تا حالا دکلره نکردم!
لبخند گوشه لبش نشست و گفت چرا اخه؟ خانم به این خوشگلی؟چرا به خودت نمیرسی؟
خانم خوشگل؟!!!من؟!!!پوزخند زدم،اون مهربان نگام میکرد،انگار دستم که تو دستش بود، تمام زندگیم رو خونده بود منتها نه از رو کف دست،از رو ناخن ها!
او میدانست،او تمام پانزده سال زندگی من و این یک ساعت کابوس وار گذشته رو فهمیده بود
و شروع کرد!
موهایم را دکلره کرد، صورتم رو بند کرد ابروهامو برداشت و رنگ کرد،

هر سه زن ساکت بودیم، سکوت چون مادری دختران زخم خورده خود را در بر گرفته بود!

هر زنی به شیوه خودش انتقام میگیره، و ارایشگر شاید با زیبا کردن من از دنیای مردانه انتقام میگرفت و من شاید با زیبا تر شدن!

تمام شد!
ارایشگر مرا جلوی اینه برد!
این من بودم با موهای طلایی!مثل گندمزار زیر افتاب ظهر میدرخشیدم!
گفتم پس زیبایی این جوریه!

لاله ساکت بود و ناگهان داد زد، چقدر چقدر.....و حرفش رو خورد، شاید فکر کرد گفتن این که چقدر خوشگل شدی یعنی تا حالا زشت بودم و اگه من زشت بودم پس تو حق داشتی!!!!!
گفتم چقدر شد؟
گفت مهمون من! دفعه بعد که اومدی ازت میگیرم!
زرنگ بود! فهمید دیگه مشتریش شدم!
با لاله اومدیم بیرون،لاله اون قدر محو من بود که همه چیز یادش رفته بود
گفت، منم باید بیام اینجا، خیلی کارش خوبه، فقط لباسات بهش نمیاد،به موهات!
گفتم اره، باید لباس بخریم!
چقدر تغییر کرده بودیم! بهم پیشنهاد لباس خریدن میدادیم!
دیگه حساب نکردیم با پول مانتو میشه چه کار کرد با پول روسری چی کار!
رفتیم، خریدیم! اندازه خرید عید ذوق داشت، تا حالا دو ماه مونده به عید لباس نخریده بودم

پانزده سال!!!!
پانزده سال، ذره ذره خوشیها رو از یاد برده بودم

انزده سال در حاشیه ایستادم
نفر دوم بودم با تو
بچه ها که امدند شدم نفر چهارم
راستی نه! پدرو مادرت هم بودند! با خواسته ها ی عجیبشان بیماریهای من دراوردی شان
و خواهرت و برادرت
نفر چندم بودم در زندگی خودم؟!
نفر چندم؟!!!!
ناهید ارام گفت بچه ها الان از مدرسه میایند!میترسید پیش من حرف از بچه بزند و حق داشت!
تو و بچه ها در ذهن من به جایی دور پرتاب شده بودید!
خیلی دور و هر دقیقه دورتر میشدید!
گفتم الان یه اژانس میگیریم و میریم!
ما اژانس گرفتیم مثل دو تا خانم! نشستیم و در خونه هامون پیاده شدیم، دیگه حاضر نبودم مثل خرگوش بدوم تا برسم خونه!
لاله دم در ایستاد و گفت ناهید حالت خوبه؟بیام؟گفتم نه و اومدم توی حیاط!
حیاط گلها،گلدونها،همش غریبه شده بود و خونه! و وسایلش هم!
پانزده سال!
بچه ها رو مبل نشسته بودن! پسرا اخم کرده بودن!
ما گشنه ایم کجا بودی؟
گفتم بیرون!
تلفن رو برداشتم و پیتزا سفارش دادم!
ناخنهامو تازه درست کرده بودم نمیشد با ظرف و غذا خرابشون کنم!
دوتا پیتزا اومد! یکی برای من، یکی واسه اون دوتا!
پسرا شاخ در اورده بودن! تا حالا نشده بود مادرشون یه پرس غذا کامل واسه خودش بخواد، مامان تیکه خور بود، کنار بقیه!
گفتم ناهار خوردین ساکت باشین سرم درد میکنه!
تازه هنوز روسریم رو برت
نداشته بودم خیال برداشتنشو هم نداشتم!
پسرا رفتن تو اتاقشون لب و لوچه شون اویزون بود! به درک!
رفتم تو اتاق با لذت به لباسای نو نگاه کردم!
در زدن، درو قفل کرده بودم، پسر گفت، فردا باید پول کلاسارو ببریم،
گفتم به بابات بگو!
به تو بگن! اخه کی به تو گفتن پول بده؟ با چندر غاز خرجیه خونه من بودم که پول کلاسو کوفت و زهر مار رو میدادم!
نصف ماه نرفته بود ولی پولها خرج شد! لباس خریدم! ولی هنوز خیلی مونده بود به تیپ و لباس اون زن برسم!
توی اتاق موندم،
دراز کشیدم
نشستم
دراز کشیدم
نشستم
راه رفتم
و این خونه داشت منو میخورد!
در رو باز کردم
به بچه گفتم لباس بپوشین ببرمتون خونه مادر بزرگ!
بی صدا لباس پوشیدن، حس کرده بودن!
خب تویه کوچه هستیم با مادرت!
زنگ رو زدم و بچه ها رو فرستادم تو
پسره پرسید نمیای
گفتم نه!میرم خونه مادرم

در حیاطو بستم، را افتادم برم خونه مادرم،یه دفعه یه چیزی تو ذهنم اومد،
دوباره رفتم خونه و دویدم تو اتاق، طلاهامو برداشتم، شناسنامه،و لباسای نو و لباس زیرای نو و یه سری خرت و پرت دیگه!
چند تا تیکه طلا داشتم و بقیه زندگیم تو یه نایلون جا شده بود!پانزده سال زندگی!
کشوها رو باز کردم،کمد هارو!انصافا هیچ لباس درست و حسابی توشون نبود!
نصف بیشتر شرتهام پاره شده بود،دوخته بودمشون!
تو دلم گفتم زنی که شورتش رو جای دور انداختن، میدوزه،حقشه!
حقشه این بلا سرت بیاد
توی اینه نگاه کردم،روسری چسبیده بود به سرم، یه دسته مو رو انداختم بیرون!نه راضیم نکرد
روسری رو انداختم و شال نو پوشیدم موهامو باز گذاشتم،گندم زاری که باید باد لابه لاش میپیچید!
زنگ زدم اژانس!
با نایلون پانزده سال زندگیم!
راننده هایده گوش میکرد!
بزن تار که امشب باز دلم از دنیا گرفته..........

چه سوزناک میخونه این هایده،اصلا ادم که با قلب شکسته گوش میده،سوزشم بیشتره!
کی میدونه، کی دل هایده رو شکونده بود و این سوز رو به صداش داده بود؟!
دم خونه مامان پیاده شدم.
میدونی که مادرم الزایمر داره؟تو رو یادش نمیاد!چقدر لجت در می اومد!
میگفتی چه طور تا پنچ سال پیشو یادشه ولی منی که پونزده ساله دامادشم رو یادش نیست؟
درست میگفتی پدرم سه ساله که مرده،دو سال مریض بود و حالا مادرم این پنج سال رو کلا یادش نیست وبا خیال پدرم زندگی میکنه!
و هیچ قسمت مربوط به تو رو هم به یاد نمیاره!
مادرم شاید تموم اتفاقای ناخوش ایند زندگیشو فراموش کرده و فقط داره توی دنیای قشنگه خودش زندگی میکنه! و بچه هاشو تو بهترین حالت عمرشون یادشه!منو تا 20سالگی،پدر رو تا پنجاه و پنج سالگی!
مرگ پدر و وجود تو بدترین اتفاق زندگی مادرم بودند!و فراموش شدند!
مادرم تنها نشسته بود پای تلویزیون،دلم خیلی سوخت
منو که دید گفت،کجا بودی؟ مگه موقع امتحانت نیست؟باز بشین شب امتحان گریه کن!
روسریم رو برداشتم!
گفتم موهامو رنگ کردم مامان!
گفت چقدر بهت میاد!
شک کردم،مگه نمیگه من بیست سالمه مجردم؟پس چرا چیزی نگفت؟
شاید تو حق داشتی!مادرم ازت متنفره،و دوست داره تو رو از یاد ببره!
از تو نپرسید از بچه ها نپرسید!
من برای همیشه دختر لوس این خونه هستم!
وسایلو بردم تو اتاق،تو کمد قایم کردم
با هم شام خوردیم،نگران پدرم بود!گفتم بابا امشب نمیاد گفت میره خونه عمو!
گفت باشه
زیاد پیگیر نمیشد شاید میترسید دروغ ما لو بره!
برای او حتی خیال زنده بودن پدرم کافی بود!زنده باشه وخونه عمو باشه!
قرص هاشو خورد،من فکر کردم چطور میزاریم تنها بمونه؟اگه قرص هاشو زیاد بخوره؟اگه بیفته زمین؟و هزار اگه دیگه از ذهنم گذشت.....
بقلش کردم و گفتم مامان! منو یادت نمیره؟
گفت چرا یادم بره بیست سال بزرگت کردم،تو دختر لوس منی،داری گریه میکنی؟
زار زار گریه کردم،برای اولین بار تو این روز!
تو دلم گفتم اخه یکی بعد پونزده سال زتدگی منو فراموش کرد!
بعد دوتا بچه منو فراموش کرد!
پونزده تا بهار،پونزده تا پاییز!
حتی بچه هامم تا وقتی سیرن منو فراموش میکنن!
تو دلم گفتم و گریه کردم!
مادرم گفت،باز امتحانتو خراب کردی؟
تو دلم گفتم اره تو امتحان زندگی از یه زن باختم!
و گریه کردم
مادرم گفت اشکال نداره دوباره بردار،خودتو کشتی......
اشکامو پاک کردم
گفتم مامان من فعلا میرم

اومدم خونه، بچه ها خونه بودن!
مادرت نتونسته بود نگهشون داره، میبینی؟
فقط جلوی تو ادای مادر بزرگه مهربونو در میاره!
پسره پرسید شام چی داریم؟
گفتم چیه؟ ننه بزرگت شام نداشت بهتون بده؟
از تو یخچال یه چیزی بردارین!
چشاشون گرد شده بود!
چی به سر مامانه اشپزشون اومده بود؟
گفت چی بخوریم؟
رفتم کنار اوپن از ظرف میوه موز برداشتم و داشتم میخوردم،
گفتم نمیدونم یه چیز پیدا کن! موز بخور! دوتا موز پرتاب کردم سمتشون!
موز میوه محبوب توعه! همیشه باید تو خونه باشه،
من کی نشستم یه دل سیر موز خوردم؟ کی جلومو گرفته بود؟ خود احمقم! من احمق با ایفای نقش زن صرفه جو! زن کد بانو! زن بساز!
اصلا لجم در اومد یه موز دیگه خوردم!
موزا تموم شده بود
بچه ها نگام میکردن، دوتا لیوان شیر ریختم، قرص خوابمو نصف کردم تو هر دوتا ریختم! هم زدم و دادم بخورن!
گفتم موزاتونو بخورین برین بخوابین
مثل دوتا موش ترسیده بودن!
رفتن خوابیدن! و چه زود خوابشون برد
شالمو باز کردم
یه قرص برداشتم بخورم!
ولی پرتش کردم نمیدونم یه جایی تو هال افتاد
از وقتی پدرم مرد بیشتر شبها قرص میخوردم!
به خاطر تو به خاطر بچه ها و به خاطر مادرت که واسه اینکه زیاد به پدرم سر نزنم خودشو دایم به مریضی میزد، نتونستم مراقب پدرم باشم،
مادرم ناتوان شده بود و من کمکش نکردم!
خواستم عروس نمونه باشم مادر نمونه باشم همسر نمونه باشم

دختر خوبی برای پدرم نبودم!
حالا این عذاب وجدان از صدقه سر تو و خاندانت نمیزاره شبا راحت بخوابم!
همش قیافه ناراحت پدرم رو میبینم تو اوج مریضی!
قرص که میخورم خواب نمیبینم!
امشب نه! امشب باید بیدار باشم،

چراغها رو خاموش کردم،رفتم توی اتاق،کاش امشب نیای
لاله زنگ زد،
گفت ناهید چطوری خوبی؟
کجایی
گفتم خونه
گفت اومده؟
گفتم نه
گفتم به سهراب نگفتی که!؟
گفت نه
چی کار میگنی؟
گفتم میخوام بخوابم
گفت چی کار می خوای بکنی
گفتم نمیدونم
و سکوت
سوالاش تموم شده بود و حالا نمی دونست چی بگه
گفتم خدافظ!
سهراب شوهرش دوستته،دوست ندارم بهت خبر بده گرچه شک دارم به لاله که بهت نگفته باشه
پتو بالشتو انداختم تو هال
عادت داری تو هال بخوابی!
من تو اتاق میخوابم!
چه خوبه که کنار هم نمیخوابیم من مجبور نیستم امشب تحملت کنم!

به اینه نگاه میکنم،به زن مو بلوند روبرو!بدون ارایش رنگم پریده
یه روژ قرمز میزنم رنگ خون!
دوباره زیبا میشم!
به ناخن هام نگاه میکنم
من باید با این دست ها چه کنم؟باید ظرف بشورم؟باید پیاز خورد کنم؟باید کف دستشویی رو با حوله خشک کنم؟باید به پای مادرت کرم بمالم؟
باید جارو بکشم؟شیشه پاک کنم؟ده مدل غذا برای خاندان تو دوستات درست کنم؟
که چی؟که من زن زندگی ام؟
پس مرد زندگی من کجاست؟
اگه من زن زندگی ام،پس اون یکی دیگه چیه؟
اگه من زن زندگیم؟ پس چرا تنهام؟
من زن کدام زندگی ام؟
اگه اون زن. ..اون زن یک روز جای من کار کنه بچه بزرگ کنه، بازهم بوی خوب میده؟بازم حال داره ست بپوشه؟وقت میکنه بره ارایشگاه؟
من باید چه کنم؟من با این دستها چه کار کنم؟
وقتی موهامو بشورم،تو یه دوش هول هولکی! کی برام سشوار میکشه؟کی پولشو میده؟
من با این دستها و این موهها به بن بست خوردم!
این زندگی،این تخت خواب تنهایی،نیازی به زیبایی نداره!
زیبایی برای همون زنه که هفته ای یکی دوبار میبینیش و با هم خوشین!
این زندگی نیاز به اشپز داره نیاز به بشور و بساب داره،نیاز به کلفت داره،که جلوت غذا بزاره!شکمتو سیر کنه!
چایی بزاره که خستگی کثافت کاریت در بره!
حموم رو برق بندازه تا عطر کثافت اونو از تنت بشوره
این زندگی فاضلاب کثافت کاریه توعه!
که بیای انرژی بگیری و بری پیش اون تخلیه کنی خیالت راحت باشه بچه هات با ارامش بزرگ میشن!و اخرش یکی بشن لنگه خودت!

صدای ماشینت اومد،چراغو خاموش کردم پریدم تو تخت خواب،پتو رو کشیدم روی سرم
دنیا رو ببین!کثافت کاری رو تو کردی من خودمو قایم میکنم!
اومدی تو هال، قلبم تند میزد،تو دلم گفتم خدایا خدایا!نیاد تو!
نیومدی!
خدا دلش به بیچارگی من سوخت!
من باید چه کنم؟
بیام و تو صورتت فریاد بکشم؟فحش بدم؟
نمیتونم! گریم میگیره و میشم یه زن ضعیف لعنتی!
نه تلویزیون روشن میکنی و نه سراغ یخچال میری!
تو هم میفهمی چیزی عادی نیست!
اصلا خبرای بد زود میرسن حتی قبل اینکه کسی بگه،از در و دیوار میان سراغ ادم!
این خاصیت فاجعه ست
شاید اون زن تو ماشین نشست و گفت وای چه زنهای زشتی پیدا میشن!زنه تو مغازه بوی سبزی و پیاز میداد!
شاید اونجا شک کردی که اون زن من باشم!
شاید مادرت زنگ زد و گفت که زنت بچه ها رو انداخته و رفته خونه ننش!و اونجا تو شک کردی
شاید پسرت بهت زنگ زدو گفت ناهار پیتزا خوردیم تازه مامان یه دونه کامل خورد و تو شک کردی!
شاید اومدی خونه ودیدی شام نیست!چای نیست!وزنت که پوی پیاز میده ننشسته سریال ابکی ترکی نگاه کنه و تو شک کرد ی؟
نمیدونم!
بزار فکرت مشغول شه!
شایدم داری به اون زن فکر میکنی...



ادامه مطلب

شنبه 16 دی 1396

What is purim

   نوشته شده توسط: مائده بهلولی    

Celebrate "Purim" is an old tradition of the Jewish people. In recent decades after the establishment of Israel this celebrate also has a different flavor. The celebration will be held simultaneously with the thirteenth day of the solar new year, in fact, celebrating the blood of tens of thousands of people is a conspiracy by Jews were killed influence at the court of King Xerxes.  In the Old Testament about this story is: "The Shah of Iran at the end of 180-day celebration of wine drinking was drunk,  When he was drunk, required Empress "Vshty" require  to show her naked to  people. Queen does not accept this command and she enraged king so he dismissal queen Vashty and kill her!  "Mordecai" used the opportunity and introduced his nephew "Esther"  to King. he says to Esther that should hide her Jewishness. "Haman" Minister of Xerxes realizes that Esther is Jewish so Mordecai kills him.  Then the order of Mordecai and Esther support thousands of Iranians were killed in the city and their homes. People to save their lives and their children took 
refuge in nature but if Esther soldiers have found them killed them
View of the tomb of Mordechai and Esther in Hamadan


سه شنبه 2 آبان 1396

نقش گیاهان دارویی در فضای سبز

   نوشته شده توسط: مائده بهلولی    

مائده بهلولی؛ دانشجوی کارشناسی ارشد فیزیولوژی و اصلاح گل و گیاهان زینتی
در کشور ایران اقلیمهای متفاوتی وجود دارد؛ بنا براین تنوع گیاهان دارویی آن نیز زیاد است. به کارگیری این گونه ها در فضای سبز، تنوع گونهها و اکوتیپها را از نظر رنگ، فرم، اندازه و سازگاری دو چندان میکند. همچنین ضریب اطمینان موفقیت طرح و انعطاف طراحی بیشتر میشود. وضعیت آب و هوایی و نوع خاک حدود گونه خاص را تعیین میکند . معمولا گیاهان دارویی در مدت کوتاهی، سطح خاک را فرا میگیرند و به علت سبزی و کوتاهیشان زیبایی خاصی پدید میآورند . این گیاهان نسبت به مواد غذایی پرتوقع نبوده و آب بسیار زیادی نیاز ندارند. برخی گیاهان دارویی دارای حدود تحمل نسبتاً خوبی به شوری، خشکی، قلیایی بودن خاک و تشعشع شدید خورشید هستند. گیاهان دارویی مانند اقاقیا، اکالیپتوس، داتوره، سنجد، رزماری، اسطوخودوس، گل محمدی، کرچک قرمز و ختمى دارای حدود تحمل نسبت ا خوبی به شوری، خشكی و قلیایی بودن خاك هستند.



مشخصات گونه های مطلوب دارویی در فضای سبز:
1. سازگاری: منظور سازگاری گونه گیاهی معرفی شده با خصوصیات آب و هوایی منطقه است که این امر باعث بالا رفتن قدرت رشد، تکثیر و در نهایت بقای گونه میگردد.
2. زیبایی و ظاهر آراسته: در این رابطه نظر كارشناس فضای سبز از اهمیت ویژهای برخوردار است. عدم استفادهی مناسب از یك گونهی گیاهی در محل مورد نظر، باعث كاهش زیبایی محوطه میگردد؛ ضمن آن كه گاهی ممکن است باعث بروز برخی مشکلات شود.
3. ایجاد آرامش خیال بیننده و جلب متخصص: ایجاد تنوع در فضای سبز به نحوی که هم باعث آرامش بازدیدکنندگان و هم باعث جلب متخصصین و علاقهمندان میشود و به طور کلی خواستههای همهی اقشار را تأمین نماید؛ چه افرادی که جهت فرار از ناملایمات زندگی به دامن طبیعت پناه آوردند چه کسانی که به دنبال الگوبرداری، تحقیق و غیره هستند.
4. پرهیز از یکنواختی و روی آوردن به استفاده ترکیبی از گونه ها : سالهاست که فضای سبز شهری سطح مالامال از درختان صنعتی، جنگلی چون چنار، نارون و زبان گنجشک گردیده است و سا لهاست که مهمترین پوشش سطح زمین در پار کها، میادین و بلوارها چمن است، حال آن که مشخص شده بیشترین آلرژی از طرف گیاهان فوق حادث میگردد. چمن نیز به علت خشکسالی ، کیفیت پایین آب ابیاری و همچنین هزینه بالای نگهداری در پاره ای از مناطق ار چرخه کشت و فضای سبز خارج شده در نتیجه استفاده از برخی گیاهان دارویی به عنوان گیاهان جدید در فضای سبز اهمیت به سزایی یافته است.
منابع:
مسعود چگنی، استفاده از گیاهان دارویی در فضای سبز شهری، ماهنامه تکتا
شیر احمد سارانی، استفاده از گیاهان دارویی در فضای سبز شهری، ماهنامه سنبله


یکشنبه 23 مهر 1396

How to create a weblog

   نوشته شده توسط: مائده بهلولی    

According request of some friends, I am would like to learn you how to create a weblog. If you are fluent in Persian, you can get help by some websites that they support users.
for example: mihanblog.com or www.blogsky.com or www.blogfa.com and ect
You need to choose a website and register there, then make a subject for your weblog and send topics
Good luck friends


دوشنبه 6 شهریور 1396

ارواح سرگردان، حقیقت یا افسانه؟

   نوشته شده توسط: مائده بهلولی    

شاید در فیلم های ترسناک شاهد ظهور ارواح سرگردان بوده باشید که ممکن است برگرفته از تخیل و ذهن فیلم سازان باشد. اما آیا به راستی این ارواح وجود دارند؟ آیا این مسئله منطقی است و با آموزه های دینی ما هم خوانی دارد؟
این موضوع ممکن است که صحت داشته باشد.
 ارگ لندن که روزگاری محل زندانی کردن مجرمین از طبقه ی اشراف و افراد نزدیک به خاندان سلطنتی  بود بعد از گذشت صدها سال همچنان مخوف و حیرت انگیز است. به طوری که به گفته ی بعضی شاهدان و گردشگران به طور عینی و با صدای فریاد یا سرهای بریده در دست در مکان های مختلف زندان های ارگ دیده شده اند.
از مهم ترین این ارواح، می توان به روح ملکه آن بولین (Anne Boleyn Queen) همسر هنری هشتم پادشاه انگلستان اشاره کرد که در سال 1536 به واسطه ی گناهی که هرگز اثبات نشد به تیغه ی اعدام سپرده شد. شخص دیگر بانو جین گری (Lady Jane Gray) نوه ی عمه ی شاهدخت ماری یکم بود که علی رغم میلش و به اصرار بستگان به مدت نه روز سلطنت کرد و  نهایتا در سال 1554 گردنش بریده شد. ارواح این دو تن بارها و بارها در سالروز اعدامشان توسط گردشگران دیده شده، به غیر از آن ها روح برخی پادشاهان و حتی صدای فریاد محکومین در حال شکنجه و قدم زدن نگهبانان نیز برای عده ای به گوش رسیده است.
از سوی دیگر آیت الله شیخ حسنعلی نخودکی ( از عرفا و علمای قرن حاضر) از شنیدن صدای روح مرده ای یاد کرده که در حال فروختن خیار بوده است!!
اما چگونه ممکن است؟ این در حالی است که ما باور داریم روح پس از مرگ به برزخ می رود و ارتباطش با عالم مادی قطع می گردد.
پاسخ بسیار زیبا و ساده است. می توان با تعریف دکتر الهی قمشه ای از مرگ این موضوع را تا حدودی ابهام زدایی کرد.
بر خلاف تصور نادرست اغلب  گذشتگان ما از مرگ، که فکر می کردند پس از انتقال جسد به قبر در شب اول قبر روح او به جسم بازگشته و هنگام برخواستن سرش به سنگ لحد خورده و از شدت ضربه شیری که در دوران نوزادی نوشیده از دماغش جاری می شود!!! ، مرگ آنچنان هم وحشتناک و دردناک نیست. بلکه یک پل برای رهایی یافتن آن روح است که مدت ها در اسارت جسم مانده. روح جدا از زمان و مکان، سبک و آزاد است، و البته این کلام خداست که روح ما انسان ها برای خداوند است و به سوی او باز می گردد. منظور از عذاب نیز وابستگی ها و تعلقات دنیوی است که برخی مثبت ( علاقه به والدین، فرزندان و ...) و برخی منفی( ثروت و طمع و ... ) است. فرد پس ازمرگ اگر در دنیا به آنچه خداوند برایش مقدر ساخته بود راضی بوده و ساده زیسته باشد با آغوش باز  و آگاه آماده بازگشت به سوی سرچشمه ی مهربان آفرینش است و با روحی پاک به برزخ می رود تا برای اجرای عدالت و رأی قیامت حاضر شود. اما اگر پس از مرگ همچنان در عشق عزیزان، حسرت دارایی های مادی و یا بی اعتماد به رحمت و عدالت الهی مانده باشد، حتی پس از قرار گرفتن جسم بی جانش در گور نیز مرگ را نپذیرفته و در صدد  متقاعد کردن جسد برای دریافت  مجدد روح و جان گرفتن دوباره است؛ و از آنجا که جسم قابلیت دیدن و شنیدن و حتی احساس درد را از دست داده هیچ واکنشی نشان نمی دهد و این روح را معذب و ناراحت می سازد. در نتیجه تا زمانی که مرگ را نپذیرفته و به پروردگارش اعتماد نیافته سرگردان و پریشان می ماند.
و البته تعبیر عذاب قبر نیز همین است. و گرنه کسانی که در دریا غرق  و یا اجسادشان سوزانده می شود پس باید از عذاب قبر مستنثنی باشند!!!
منابع:
کتاب نشانی از بی نشان ها (شرح زندگانی شیخ حسنعلی نخودکی)
www.yjc.ir
shenasname.com
آیه 156 سوره ی مبارکه بقره


شنبه 13 خرداد 1396

زندگی

   نوشته شده توسط: مائده بهلولی    

زندگی شاید یک عادت است، شاید باور به یک عادت است، گاهی تغییر است، گاهی حسرت، گاهی شکست. هیچکس مطلق از آنچه هست راضی نیست. انسان در ذهنش دست از خواسته‏ هایش نمی کشد اما آنچه مهم است زندگی حقیقی اوست، آیا تو به خواسته هایت جامه عمل می پوشانی؟ چنین نیست که می پنداری گاهی عمل به خواسته هایت به منزله ی مبارزه ضد فرهنگ، خانواده و مذهب توست. پس تو آزاد برای تصمیم گیری نیستی، از یک سو خواسته هایت و چشم های شاد و پر امید تو اما از سوی دیگر وجدان و ترد شدن نگاه هایت را خسته و ناامید می کند. شاید تو هم مانند من احساس می کنی این قفس را!


شنبه 23 بهمن 1395

جامعه ی زیبا هرگز سیاه نیست

   نوشته شده توسط: مائده بهلولی    

چهار سال پیش وقتی در مقطع کارشناسی تحصیل می کردم آموختم که برای داشتن یک فضای سبز سالم و مناسب لازم است از گونه های مختلف گیاهی در پارکها و بلوارها استفاده شود. این در حالیست که در برخی استان ها اغلب یک گونه ی خاص گیاهی مثلا درخت کنوکارپوس (به دلیل سازگاری با شرایط اقلیمی گرم و خشک، توقع پایین، رشد سریع و سبزی دائمی) بیشتر مورد توجه کارشناسان بوده و از سایر گونه ها چشم پوشی شده یا به ندرت به آنها توجه می کنند. در واقع این موضوع چشم انداز شهرها را به کلنی از گیاهان یک دست و یکنواخت تبدیل می کند که زنگ خطر است. از علل مناسب نبودن این کلنی ها می توان به خستگی روحی بینندگان اشاره کرد. خداوند مهربان جهانی مملو از گلهای رنگارنگ، درختچه ها و درختان پر شکوه آفریده است دور از انصاف است که چشم ها را به روی این زیبایی ها ببندیم و تنها به یک شکل و رنگ خاص توجه کنیم. از نگاهی علمی تر باید بدانیم که هیچ چیز دائمی نیست و ابدیت ندارد چه بسا گیاهان سبز و مقاومی کشت کنیم ولی به یک آفت یا بیماری مشخصی حساس باشد در نتیجه کلنی ما در خطر انقراض بالقوه ای قرار خواهد گرفت و خسارات انبوهی به بار خواهد آورد در صورتی که تنوع گیاهی علاوه بر زیبایی این خسارت ها را به طور چشمگیری کاهش می دهد. این موضوع در جوامع حیوانی هم صدق می کند مثلا ببر، شیر، پلنگ، یوز پلنگ و ... همه از خانواده ی گربه سانان هستند که هر قشر در جامعه ی خود نژادهای متنوع دارد و همین تنوع ها عامل بقا خواهد بود.
وجود تنوع و فراوانی همه نشانی از موهبت و علم آفرینش خداوند یکتاست تا زمینی زیبا و سرشار از امید بسازیم؛ پس چرا عده ای اصرار دارند در جامعه ی انسانی تنوع رو براندازند و همگان را وادار کنند تا متحدالشکل لباس بپوشند، شبیه یکدیگر فکر کنند، حرف بزنند و باورهایشان را به اجبار تلقین کنند؟ پس حق انتخاب و اعمال نظر چه می شود؟ این مساله باعث می شود ما هم یک کلنی هم رنگ شویم که قدرت تفکر و خلاقیت نداشته باشیم و به مرور در اثر یک بیماری اجتماعی از بین برویم. قرار نیست این تفاوت ها ما را از وحدت خارج سازد یا به واسطه آنها به یکدیگر آسیب برسانیم بلکه وجود این اختلافات ما را به چالش می کشاند تا هم فکری هم به سوی راه حلهای نوین و پرسودتر راهنمایی شویم پس بیایید نوع نگرشمان را به جامعه عوض کنیم و به جای اجبار به تفاوت ها احترام بگذاریم.


سه شنبه 12 بهمن 1395

زندگی امروز ما برابر با عصر قاجار

   نوشته شده توسط: مائده بهلولی    

گاهی احساس می کنم به جای زندگی در عصر کنونی به یک قرن قبل باز گشته ایم اینجا دوران قاجار است، پدر و مادرانمان مردم کوچه و بازارند و ما هم اعضای دربار شاهی هستیم. آیا تا به حال به دانشگاه ها، ادارات و شرکتهای خصوصی و دولتی سر زده اید؟  آیا با پیشوندهای دکتر و مهندس که این گروه ها به کار می برند آشنا هستید؟ البته  این مساله تنها به اینجا ختم نمی شود بلکه در جامعه عادی میان مردم هم صادق است چه بسا امروزه در بیشترخانواده ها حداقل یک دانشجو به چشم می خورد که اگر او در مقطع دکتری غیر پزشکی یا دانشجوی پزشکی و مهندسی باشد دنیا را به اطرافیانش بخشیده است چرا که پسوند آقا/ خانم دکتر یا مهندس گرفته و مایه سرافرازی خانواده شده است. درست مانند زمان قاجار که اعیان به التماس و چرب زبانی می خواستند از شاهان القاب سلطنه، دوله و ... بگیرند تا به نامشان ضمیمه کنند. اما این القاب چه سود؟ مهم این است که ببینیم چه می آموزیم و از آموخته هایمان  چگونه استفاده می کنیم، چه میزان به کشور و دارایی های آن متعهدیم وگرنه با گذشت سالهای طولانی تحصیل تازه به صد سال پیش عقب گرد رفته ایم و تنها مدال افتخار تحصیلات عالیه و دکتر/مهندس را به سینه زده ایم. جای تاسف برای تمدنی که اکنون وارثان آن مردمی و مسئولینی نالایق اند. افرادی که بی کفایتی، بی فرهنگی و غفلتشان را به گردان دیگران می اندازند و همیشه خود را بی گناه امور می دانند. و افسوس برای نونهالان و جوانانی که به فردایی نامعلوم می اندیشند مانند کسی که با دست لرزان در تاریکی ها فانوسی را در دست گرفته است  بی رغبت تحصیل می کنند تا شاید فردا اگر شغلی مرتبط نیافتند حداقل از پرستیژ اجتماعی "تحصیل کرده" بی بهره نباشند. افسوس و هزاران افسوس به خاطر اهداف گمشده ای که به آرزوهای دور تبدیل شد...


چهارشنبه 22 دی 1395

آیا ما از نسل میمون ها هستیم یا آدم و حوا؟

   نوشته شده توسط: مائده بهلولی    

کدام یک درست می گویند چارلز داروین یا ادیان الهی؟
1- در کتب عهد عتیق و جدید و قرآن با اندکی تفاوت آمده است که خداوند آدم را آفرید و از او همسرش حوا شکل گرفت تا در کنار یکدیگر در بهشت آرامش یابند؛ اما به خاطر نافرمانی از خداوند و خوردن میوه ی ممنوعه پا به عرصه ی زمین نهادند و از آنها نسل بشر شکل گرفت. و این شد مبدأ خلقت انسان ها و پراکنش آنها بر روی کره ی خاکی. برای اهل دین و یکتاپرستان این حجت است. چرا که این سخن خداوند است و از نظر پیروان هر مذهب بر کتب آسمانیشان خللی وارد نیست... و آخر این بحث به آنجا ختم می شود که انسان از خاک آفریده شده.
از سوی دیگر:
2- چارلز داروین زیست شناس بریتانیایی نظریه ی فرگشت را ارائه داد که بعدها این نظریه ادله ی محکمی برای رد وجود خداوند توسط منتقدین مذاهب و ملحدان شد. اما موضوع اینجاست که شخص داروین ابدا مخالف دین و خداپرستی نبود و نظریه ی خود را صرفا برگرفته از شواهد موجود برسنگواره ها طی سال ها تحقیق و از روی صداقت ارائه داد. بر این اساس داروین عنوان کرد که گونه ها تغییر می کنند و اعضای هر گونه نیای مشترکی دارند.
چهل سال پیش از او دانشمندی به نام تامس مالتوس در مقاله‌ای مدعی شده بود که سرعت رشد جمعیت آدمیان بیش از میزان تولید غذاست و چنانچه جمعیت بشر به طریقی کنترل نشود، با گذشت چند دهه غذای کافی برای همگان وجود نخواهد داشت و آدمی مجبور است برای به دست آوردن آن مبارزه کند. با این وضوح  شواهد و مطالعات داروین پیرامون آغاز گونه‌ها به وسیله انتخاب طبیعی یا نزاع برای بقای نژاد پیش می رفت...و آخر این بحث به آنجا ختم می شود که نه فقط انسان بلکه همه ی موجودات با هم از نیای مشترکی مشتق شده اند.
شاید ما و شما نیز در طی دوران تحصیل با نظریات داروین و پاسخ های دست و پاشکسته ی دینیمان آشنایی داشته باشیم.
اما به راستی بی تعصب کدام راست می گویند؟
پاسخ و برداشت من بر اساس مطالعات این است:
"هر دو درست می گویند" هم کتب آسمانی و هم نظریه ی داروین هر دو می توانند در کنار یکدیگر صحیح باشند.
برای حل تناقضات اجازه دهید اول به دو سوال پاسخ دهیم:
حضرت آدم پیش از ظهور دایناسورها آفریده شده بود یا پس از آن؟
انسان های غارنشین پیش از آفرینش حضرت آدم وجود داشتند یا از نسل آن حضرت اند؟
وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُم مِّنَ الطَّیِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَى كَثِیرٍ مِّمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِیلًا 
و به راستى ما فرزندان آدم را گرامى داشتیم و آنان را در خشكى و دریا [بر مركبها] برنشاندیم و از چیزهاى پاكیزه به ایشان روزى دادیم و آنها را بر بسیارى از آفریده‏ هاى خود برترى آشكار دادیم.( سوره اسرا آیه ی 70)

وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّی جَاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً قَالُوا أَتَجْعَلُ فِیهَا مَنْ یُفْسِدُ فِیهَا وَیَسْفِكُ الدِّمَاءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّی أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ
و چون پروردگار تو به فرشتگان گفت من در زمین جانشینى خواهم گماشت [فرشتگان] گفتند آیا در آن كسى را مى‏ گمارى كه در آن فساد انگیزد و خونها بریزد و حال آنكه ما با ستایش تو [تو را] تنزیه مى ‏كنیم و به تقدیست مى ‏پردازیم فرمود من چیزى مى‏ دانم كه شما نمی دانید( سوره بقره آیه ی 30)
حالا به سراغ استدلال عقل می رویم.
به نظر شما آیا ممکن است خداوند موجودی را اشرف مخلوقات قرار دهد که بر اساس شواهد تاریخی لخت و گاهی عور بوده و یا خودشان را با برگ درختان می پوشانده اند؟ آنها آتش را نمی شناختند و از گوشت حیوانات خام خام تغذیه می کردند و با صدای آنان سخن می گفتند یکدیگر را می کشتند و منافع دیگری را تصاحب می کردند. این ها همان انسان های اولیه هستند که هیچ شباهتی از نظر عقل و شعور به آدم های امروزی یا حتی آدمهای 5000سال پیش هم نداشته اند. چرا که در قرآن خوانده ایم و می دانیم که حضرت آدم با خداوند سخن می گفت و فرزندانش را به سوی او دعوت می کرد.
و استدالال مهم تر: فرشتگان از کجا می دانستند که خداوند موجودی خلق کرده است که در آینده خونریزی و جنایت خواهد کرد؟ آیا علم غیب داشتند در حالی که بارها شهادت داده اند که "منزه است خداوند و ما نمی دانیم جز آنچه تو به ما گفته باشی و همه ی علوم در نزد توست." پس قاعدتا خداوند باید موجودی پیش از آدم  آفریده باشد که به او شباهت زیاد داشته ( دو دست و پا، مو و چشم و ...) و در زمین طغیان و خونریزی کرده باشد از شعور و عقل کم یا بی بهره بوده و من تصور می کنم منظور فرشتگان، انسان های اولیه بوده باشد و ممکن است آنها در دوران دایناسورها یا کمی پس از آنها پا به عرصه ی هستی گذاشته باشند. چرا که خداوند خالق است و همواره در حال خلق. پیش از ما مردمی را خلق کرد تا به قیامتشان رسیدند و پس از آنها نسل آدم را آفرید و شاید پس از ما نیز جمعیت جدیدی را خلق کند.
در واقع داروین دروغ نگفته بود او فقط با ماشین زمان سنگواره هایش چند هزار و شاید هم چند میلیون سال عقب تر رفته بود و به مبدأ پیدایش موجودات رسیده بود به مبدأ حیات و تک سلولی ها. او تکامل را دوباره از نوع یافته بود و برای حل معماهایش به جای فرار به دنبال پاسخ می گشت.


پنجشنبه 4 آذر 1395

درفش سنبل یک ملت است یا نماد حکومت حاکم؟

   نوشته شده توسط: مائده بهلولی    

به نظر شما پرچم یک کشور بیانگر چه چیزیست؟ برای مثال اگر شخصی یا گروهی در مقابل دیدگان شما پرچم سه رنگ شیر و خورشید را به آتش بکشد چه واکنشی نشان می دهید؟ ناراحت می شوید؟ خشمگین می شوید؟ بی تفاوت از آن عبور می کنید یا غیره؟ حال اگر این بلا بر سر پرچم فعلی ما بیاید چه؟ چرا؟ آیا درفش را یک نماد ملی می دانید یا یک نشان حکومتی؟
آیا ما با مردم انگلیس دشمنیم؟ همان مردم عادی به قول خودمان کوچه و بازاری! با مردم آمریکا چطور؟ با آنها دشمنیم؟ مشکل ما با سیاست های نادرست دولتمردان آنهاست مگر به غیر از این است؟ فکر می کنید این مردم چه تفکری در مورد پرچم دارند؟ چه واکنشی به عملکرد ما نسبت به آتش زدن پرچمشان دارند؟ 
اگر روزی از تلویزیون دید که ملتی با صدای بلند فریاد می زنند:  "مرگ بر ایران"  چه حالی به شما دست می دهد؟ خشمگین می شوید؟ به آنها ناسزا می گویید؟ مشت بر دهانشان می کوبید؟ چرا؟ آن ملت که منظورشان شما قشر کوچه و بازاری نیستید پس چرا واکنش نشان می دهید؟ حال فکر می کنید مردم آن کشوری هایی که ما  به عناوینی در مناسبت های مختلف درفششان را در عموم به آتش می کشیم و مرگشان را خواستاریم چه برخوردی خواهند داشت؟ چه فکری در مورد ما می کنند؟
بد نیست کمی به خودمان بیاییم و درمورد عملکردمان اندیشه کنیم. آیا این نحوه ی اعتراض صحیح است یا نه هدف دیگری را دنبال می کنیم و می خواهیم عناد خودمان را به رخ جهانیان بکشیم؟... کمی اندیشه کنیم...


یکشنبه 23 آبان 1395

حرمت قسم هایمان

   نوشته شده توسط: مائده بهلولی    

37 سال از انقلاب ما می گذرد... چقدر منقلب شده ایم؟... از چه نظر فرق کرده ایم؟... چه داده ایم و چه به دست آورده ایم؟ ...
آیا فیلم "سلطان قلب ها" را دیده اید؟ این فیلم محصول سال 1347، به کارگردانی محمد علی فردین ساخته شد. روایتگر یک داستان عاشقانه که اواسط داستان به یک تراژدی تبدیل می شه و در آخر با به هم رسیدن عشاق به پایان می رسه. نکته ی جالبی در این فیلم به چشم می خوره . خانمی که نقش لیلا را بازی می کنه با ظاهری نامناسب و عقد نکرده در خانه ی یاور قلی خان پدر ستاره زندگی می کنه و برای اینکه ستاره رو از سر خودش باز کنه دست به دامان مکر و فریب می شه و سعی می کنه اعتماد ستاره رو جلب کنه اما چون موفق نمی شه به قرآن متوسل شده و به "کلام الله مجید قسم می خوره که داره راست می گه" ستاره با شنیدن این حرف به لیلا اعتماد کرده و حرفش را با دیده ی دل باور می کنه. از طرفی دیگه لیلا چشم به ثروت یاورقلی خان دوخته بود و در این باب شریکی به نام جمشید خان داشت. وقتی لیلا به جمشید خبر می ده که اعتماد ستاره رو جلب کرده و او را به تهران فرستاده جمشید با تعجب می پرسه: چه جوری؟ و لیلا قرآن را نشون می ده. جمشید خان با اون همه حقه بازی و کلک با ناراحتی می پرسه: تو به قرآن قسم خوردی؟؟!! که لیلا با نگرانی جواب می ده: این قاب خالی قرآن! قاب خالی که گناهی نداره!
بگذریم... فقط این مثال را آوردم که بنگریم از ده ها سال پیش تا کنون چقدر فرق کرده ایم و اکنون چگونه در کوچه و خیابان ها و یا هر جای دیگر از روی عمد یا غیر عمد حتی راست یا دروغ به خداوند تبارک و تعالی و قدیسان درگاهش قسم های عظیم یاد می کنیم و به سادگی می گذریم. آیا این شرم آور نیست؟! چه شده که آنقدر باورهایمان را از دست داده ایم و سست ایمان شده ایم؟! 
شخصی از خاطراتش درباره ی جنگ تحمیلی تعریف می کرد و می گفت برای مدت جبهه را ترک کردم و آمدم به شهر تا به اهل و عیال سری بزنم از آن چیزی که در بین مردم شهر می گذشت تعجب کردم! دیدم که چه ساده و ناباورانه دروغ می گویند و قسم می خورند! آخر با دیار یار انس گرفته بودم جایی که قوت اهلش نماز بود، نگاهشان لبخند و حرفشان شهادت در راه خدا! به این حرفهای جدید عادت نداشتم. از افسانه بافی هایشان خسته بودم ...
به کجا می رویم؟...


دوشنبه 17 آبان 1395

در خلوت دل...

   نوشته شده توسط: مائده بهلولی    

کلبه ی زیبایی در دامنه های سبز جنگلهای گیلان داشتم. شکر خدا در و دیوارش بوی طبیعت می داد. پاییزهای طلایی بارانی بود و من سرمای مطبوع هوا را با هیزم گرم می کردم. خوراکم ساده بود قهوه ترک و چای لاهیجان با کیک می خوردم آن هم وقتهای بارانی در کنار ذوق ذوق آتش. گاه اشکنه یا آش دوغ می پختم در دیگچه ی مسی که دوغش را از سید جعفر ده پایینی می خریدم. به خدا ترش و اعلا بود، کشک و ماستش همه از بز و گوسفند، بو و طعمش چابکم می کرد و مست روغنی حیوانی اش بودم مست بوی نان مشت زهرا که در تنور داغ گلی پخته می شد حال. خلاصه زندگی خوش بود به لطف ایزد منان. حجابم راحت و رنگی به دور از آن تعصبهای بی جا بود، گیسوی سیاهم را نوازش می کرد باد و گاه از روی شوخی زیر دامان پر از احساس من چرخان می رقصید. منم به پاس آن رحمت باران با آن ساز گیتارش زیر نم نمش تنها می خندم به حرفهای پرستوها که با شادی و لب، خندان! می کنند سجده به درگاه خداوند پاکیها.
"خدای من پر از رنگ است رنگین کمانش شاد و رنگارنگ، خداوند را به هر رنگ ببینی او همان رنگ است"


جمعه 14 آبان 1395

سخنی با برادران مسلمان وطنم

   نوشته شده توسط: مائده بهلولی    

با سلام
 مدتهاست که سوالاتی ذهن مرا به خود مشغول ساخته است. اینکه آیا رحمت و آمرزش خداوند در اسلام  شامل حال ما زنان مسلمان هم می شود؟ آیا ما که رنج چادر سیاه و مقنعه و مانتوی بلند را در گرمای سخت و همان پوشش را در سرمای استخوان سوز متحمل می شویم امتیازی هم در این دنیا دریافت می کنیم یا باید منتظر مرگ و قیامت باشیم؟ اصلا می خواهم بدانم آیا رفتار مردهای مسلمان که کردارشان را در قبال زنان بر اساس قرآن و سنت رسول الله می دانند عادلانه است یا خیر؟ 
خوب به جوامع اسلامی نگاه کنید، اصلا چرا راه دوری برویم در میهن مادریمان ایران! آیا تا به حال به مساجد رفته اید؟ اگر خواننده ی محترم بانو باشد که می داند چه می گویم و اگر آقا هستید لابد نمی دانید پشت آن پرده ای که شما را از جنس مخالف جدا کرده است چه می گذرد! برادرم! در سوی دیگر آن فضای بزرگ مقابل محراب و زیر چلچراغ ها ی زیبای مسجد که تو نماز می خوانی، درب تنگ و کوچکیست، حال اگر عذری نداشته باشم و نجس تلقی نشوم  در جایی دور از چشم نامحرمان که دست و بالم را نبینند و خدای ناخواسته تحریک نشوند (منظورم همان پستوهای کثیف و نمناک و بدبوییست که به درب ورودی اش پرده ی کبره بسته ای آویزان کرده اند و نوشته اند "دستشویی زنانه") وضویی خواهم ساخت البته چه کنم که از نعمت وضو ساختن از آن حوض بزرگ و زیبای مسجد زیر آسمان آبی محرومم!   به فضای کوچکی راهنمایی میشوم که نیمه گلیمی پاره پهن کرده اند حتی گاه انباریست و این در حالیست که بیش از نیمی از فضای مسجد به علاوه درب اصلی و بیشتر حیاط و کل محراب در اختیار توست! و من از آن سوی پرده صدای تکبیر و سوره ی حمد تو را که بلند قرائت می کنی می شنوم و در برابر ستمی که به من روا می شود همواره سکوت می کنم و شاید برای همین است که تو نمی دانی زن چه موجود صبوریست همان که یا مادر توست یا خواهرت و یا دخترت.  در عزا هم که دیگر جای خود دارد، زنان مجلس گردان روضه ها هستند با جمعیتی انبوه تر و ناله و گریه های بیشتر. شما هم تا وقتی کودکید در جمع ما هستید از سر و کول جوان و پیر بالا می روید و وقتی بزرگ می شوید از جمع ما دوری می کنید. گرچه در توزیع نذری معمولا زنان پس از مردان گروه آخرند اما باز هم با اصرار و قسم آیه ظرف غذایی هم دوباره برای تو و خانواده می گیرند تا ناهار فردا رو به راه باشد. بخواهیم به نسل امروزمان هم نگاه کنیم که مثلا روشنفکر شده اند تا درخانه ی پدرند اجازه تحصیل و شغل و ازدواج از پدر و برادر می خواهند وقتی هم متاهل شدند افسار جانشان به دست شوهر می افتد حالا خدا عاقبت زن را بخیر کند که شوهرش مرد خوب و نرم خویی باشد. 
در شریعت ما قوانینی هست که یک عده قرآن خوانده اند و اینگونه تفسیر و تأویل کرده اند که زنان و دختران مسلمان باید تمام اندام به جز قرص صورت و دستها تا مچ را بپوشانند (که تازه اگر آنها را هم بپوشانند به تقوا نزدیک تر است!) اما من نمی دانم چرا برای مردها آیه ای پیدا نمی کنند که عورتشان را در این شلوارهای زشت و مستهجن محکم تر بپوشانند و چشم به زنان ندوزند! تا حالا دیده اید به جز زنان جسور بقیه در مقابل چشم عوام در پارک ها ورزش کنند یا به دوچرخه سواری و موتورسواری بپردازند؟ گاهی مردم با چشم امر و نهی می کنند و گاهی پلیس امنیت اخلاقی جلو دار می شود، می گویند به باغ و مکان هایی که برای شما تهیه شده بروید و آنجا راحت باشید، همان باغهایی را می گویند که مانند قبرستانها فقط کاج کاشته اند و مانند زندان دور تا دورش را روی دیوارهای بلند سیم خاردار کشیده اند و قبل از ورود تفتیش می کنند! 
به مسائل پایه تر بپردازیم این که غیرت بر مرد حلال است و بر زن حرام. اینکه مرد بتواند بیش از یک همسر اختیار کند و زن به یک شوهر قناعت کند. البته که جوامع غربی به سادگی و سردی رو به فحشا رفته است و گاه مشکل نسب فرزندان با آزمایش های دی ان ای حل می شود ؛ ولی حالا ما گناه زن را حسادت بنامیم یا غیرت فرقی نمی کند کجای اینکار صحیح است که در جوامع امروزی که زنان هم در خارج از خانه شاغل هستند( حتی با کمترین درآمدها) و امرار معاش می کنند مرد عزت و ارزش زن را به حدی پایین بیاورد که برای خود حرمسرایی بسازد و بر سرشان خلیفگی کند! 
و کلام آخر اینکه "از ماست که برماست" چون جامعه ی زنان ما بیشتر این هنجارهای حاکم را پذیرفته و به کلیات هم توجه نمی کنند چه برسد که بخواهد ظریف تر نگاه کنند. اما! چرا این مسائل و کوتاهی ها! چرا این تحقیرها و بی احترامی ها در حق الگوهای ما همان هایی که هم شما برایشان یقه چاک می دهید و هم ما مثل حضرات خدیجه ی کبری، فاطمه ی زهرا، زینب کبری، سیده نفیسه، خانم حکیمه خاتون و ... که همه از اهل بیت و خاندان نبوت اند صدق نمی کند؟؟؟ برخی از علما معتقدند تا وقتی حضرت فاطمه زنده بود ازدواج مجدد بر امیرالمؤنین حرام بود. ذریه ی فاطمه ی زهرا همه تک همسر بوده اند و اگر شوهرانشان هم در آن روزگار فرزندانی به جز  ایشان داشته اند از کنیزان بوده نه از همسران عقدی دیگر! شما که حرمت هیئت و دهه ی فاطمیه نگه می دارید و اشک می ریزید چرا حرمت ما را نگاه نمیدارید که زن هستیم و سرچشمه ی زندگانی و زاینده ی شما مردان؟ 
شاید این حیا و عفت زنانه باشد که موجب شده زنان سخن کوتاه کنند و حرفی نزنند  اما خوب است برای دوام خانوادهایتان و برای پایداری عشق و محبت بیشتر فقط قلب زنان را نشانه نگیرید  بلکه به جسم و فیزیولوژی بدن زنان هم توجه کنید نیازهایشان را بشناسید و به آن پاسخ دهید و به خواسته هایشان جامعه عمل بپوشانید هر چند به زبان نیاورند...
یا هو


تعداد کل صفحات: 2 1 2